X
تبلیغات
عشق ازدست رفته
هر کسی گفت عشق به غیر از نیاز نیست

 

سلام به همه ی دوستای عزیزم امیدوارم حال همتون خوب باشه

دیگه من کمتر میام می خوام برم شاید یه جای دور شاید همین نزدیکی معلوم نیست فقط می دونم برمی گردم وبازم می نویسم خیلی دلم براتون تنگ میشه دلم برای کلبه های زیباتون تنگ می شه اگه بشه هر وقت تونستم میام وبه همتون سر میزنم خیلی به این جا به بچه ها عادت

کردم اینجا رو خیلی دوست دارم بر می گردم با دست پر ،هروقت آمدم همتونو خبر میکنم البته اگه تا اون موقع کسی منو به یاد داشته باشه همیشه به یاد همتون هستم چون اینجا زندگی کردم و ازدلم نوشتم بازم از همراهی همه ی شما ممنونم ودست همتونو می بوسم وبه خدا میسپارمتون.

راستی کلیک راست رو باز کردم این عکسها رو هم میزارم هر کدام رو که می خواین بردارین

خوش باشید

دراوج باشید

تنها نباشید

تافردای نه چندان دور خدا نگهدار

 

 

   

 

 

میروم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا میبرم از شهر شما

دل شوریده و ویرانه خویش

میبرم تا که در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

میبرم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه امید محال

میبرم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

 

 

 

  

عاشقی همیشه وصل نیست

اصل وصل نیست

عاشقی اینه که

از معشوق دور باشی

ازدلتنگی ناله وزاری کنی

اون ناز باشه وتونیاز

 

                          

 

دراین شبهای دل تنگی که غم با من هم آغوشه

بجز اندوه و تنهایی کسی با من نمی جوشه

کسی حالم نمی پرسه کسی دردم نمی دونه

نه هم دردآوایی با من یک دل نمی خونه

از این سرگشتگی بیزارم وبیزار

ولی راه فراری نیست از این دیوار

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 0:32  توسط آذین | 

                                     

 

شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب

 مي گفت
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
 
به جان دلبرش افتاده بود- اما-
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 2:49  توسط آذین | 

 

حالم بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش

 

من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:

" ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"

          

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 15:1  توسط آذین | 


مستی هم درد منودیگه دوا نمی کنه
غم با من زاده شده منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه
شب که از راه می رسه غربت هم باهاش میاد
توی کوچه های شهربا صدای پاش میاد
من غم های کهنه ام رو برمیدارم
که توی می خونه ها جا بزارم
می بینم یکی میاد از می خونه
زیر لب مستونه آواز می خونه
هستی هم  درد منودیگه دوا نمی کنه
غم با من زاده شده منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه
گرمی مستی ناب توی رگ های تنم
اینم دل می خواد با یکی حرف بزنم
کی میاد به حرف های من گوش بده
آخه من غریبه هستم با همه
یکی آشنا میاد به چشم من
 ولی از بخت بدم اونم غمه ولی از بخت بدم اونم غمه
هستی هم درد منودیگه دوا نمی کنه
غم با من زاده شده منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه
خسته از هر چی که بود
خسته از هر چی که هست
گفتم که برم مثل هر شب مست،مست
باز دلم مثل همیشه خالیه
بازدلم گریه ی تنهای می خواد
برمی گردم تا ببینم کسی نیست
می بینم غم داره دنبالم  میادمی بینم غم داره دنبالم میاد
هستی هم دردمنودیگه دوانمی کنه غم بامن زاده شده منورها نمی کنه  منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه
منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه

هایده روحت شاد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 0:0  توسط آذین | 

 

 

نبودت ابتدای هرچه ویرانیست درمن

شروع شوم شبهای زمستانیست درمن

عبورازتنگنای حفره های اضطرابست

نشستن درمسیرسیل خورشیدی مذاب است

نبودت پرسه درپس کوچه های بی قراریست

عبورازالتهاب این جهنم های جاریست

نبودت یعنی ازهرسوهجوم واردیوار

ویافریادبی پژواک مردی زیر آوار

ویاازاوج وحشت پنجه برخاکی کشیدن

جهنم راازهرجا بگذری درپیش دیدن

من اینجاخردوخونین وخرابم،کاش بودی

چنان ماهی که دورازتنگ آبم،کاش بودی

چه شدیکباره ازهم بی نهایت دورگشتیم

تویامن ای غزال دشت من مغرورگشتیم

به غیرازبی پناهی کی پناهم می شودباز

چه دستی بی تواینجا تکیه گاهم می شودباز

میان عابران تنهاترازمن هیچ کس نیست

کسی اینجابه فکراین غریب درقفس نیست

دلم امشب برای خنده هایت تنگ تنگ است

فقط دردستهای گرم تو مردن قشنگ است

کسی غیرازتوآرامم نخواهدکردامشب

چگونه سرکنم بااین هوای سرد امشب

چه میدانی چه بامن کرددوری

مپرس ازمن خودت ازدست این دوری چه جوری

وبی من گریه ات راپیش کی سرمیدهی باز

دلت رادرهوای چشم کی پرمی دهی باز

خودم میدانم آنجاسخت دلتنگی برایم

وهرشب خواب می بینی که شایدمن بیایم

فقط وقتی خبرازحال وروزم داری ای دوست

که یک لحظه خودت راجای من بگذاری ای دوست

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 0:19  توسط آذین | 

سلام دوستای گلم خیلی از دوستان سوال می کنن تنهایی یعنی

 چی وتنهایی توبه چه معناست ومن براتون گفتم امیدوارم متوجه شده

باشید وکاملا گویا باشه اگه نه بگید تاواضح ترازاین براتون بگم

 

تنهایی به معنای این نیست که یک فردبی کس باشدکسی

درپیرامونش نباشداگرکسی پیوندی،کششی،انتظاری ونیاز

پیوستگی واتصالی دردرونش نداشته باشدنسبت به هرچیزی،

نسبت به هرکسی،اگرمنفردوتک هم باشدتنها نیست.

برعکس کسی که نیازچنین اتصالی وپیوست وخویشاوندئی

دردرونش حس می کند وبعداحساس می کند که ازاوجداافتاده

بریده شده وتنها مانده است درانبوه جمعیت نیزتنهاست چنین

روحی ممکن است درآتش یک عشق زمینی ویادرآتش یک عشق

ماورائی بسوزدوبگذرد،پرستش رادرعالی ترین شکلش یعنی نوعی

ازدعا ونیایش رابوجود میاورد واین نیایش،نیایشی است که زائیده ی

عشق است؟؟؟؟؟؟

باتشکرآذین تنها

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 11:34  توسط آذین | 

  

خدایا!!!!در شک به عدالتت همین بس که هرکه مظلومتر محرومتر

 

چرا...بر قلب گل غم مي نشيند؟

چرا ...پروانه از عشق مي سوزد؟

چرا ...هميشه در فكر بارانيم ؟

چرا ...احساس در دل مردم خشكيده است ؟

چرا ...شكستن بي صداست ؟

چرا...عاشقها به عشق نميرسند؟

چرا... لاله و شقايقها رنگ خونند؟

چرا ...عاشق هميشه گريان است؟

چرا ...قناري در قفس ميخواند ؟

چرا ...جغدها روزنمي بينندوشب گريا نند؟

چرا...كبوترها روي ديوارند؟

چرا ...پرندگان هم ميميرند ؟

چرا ...دردها بغض مي شوند؟

چرا ...دلها هميشه بهونه ميگيرند؟

چرا...تنهايي داوي درد بي درمان است؟

چرا... گل زنداني گلدان است ؟

چرا ..غروب هميشه دلگير است ؟

چرا ...شعر رود هميشه رفتن است ؟

چرا ...نا له باد هميشه زوزه است ؟

چرا...ابرها با ما يكرنگ نيستند؟

چرا... كوهها هميشه صبورند؟

چرا...كوير هميشه خشك وخاردارست؟

چرا... دريا گاهي وحشيست؟

چرا ...روح سا حل خط خطيست ؟

چرا ...سر سفره هفت سين ماهي توي تنگ است ؟

چرا ...مسا فر هميشه تنهاست ؟

چرا ...نگاه هميشه گمراه است؟

چرا ...كلاغ هميشه دزداست ؟

چرا ...پرستو هميشه خانه بدوش است ؟

چرا....سرنوشت هميشه تلخ است؟

چرا ...تقدير اينگونه بي رحم است ؟

چرا ...اميد بي رنگ است؟

چرا...هميشه دعا بي جواب است ؟

چرا...خدا بي خيال است؟

چرا ...

چرا...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 0:42  توسط آذین | 

 

ای نگاهت آشنای سال دیر                     چشمهایت رازچشمانم بگیر

فرصت خواندن به چشمانم بده                 عقل را برگیروفرمانم بده

من به فرمان تودل رارانده ام                  عشق رادرچشمهایت خوانده ام

ای جنون محض بربادم بده                     رسم عشق وعاشقی یادم بده

خسته ام،افتاده ام مثل کویر                     دستهایم،دستهایم رابگیر

چشمهایم بررویم گم شده                        شاخه های آرزویم گم شده

رفته ام سمت غریب آبادها                      رفته ام ازخویشتن بابادها

رفته ام ازخود ((من))این من نیستم             رفته ام ازخود بگو من کیستم؟

بوی غربت می دهم،بوی غروب                بوی نخلستان دلگیرجنوب

آه ای بالاترین فریادمن                           ای که تا من زنده ام دریادمن

کی به دادعاشقی چون من رسی                خسته ام ازاین همه دلواپسی

خسته ام مانندبغضی درگلو                       نی لبک ازحال وروز من بگو

نی لبک سازدوبیتی سربده                       این دل مجنونی ام را پربده

                        

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 18:43  توسط آذین | 

 
                      غم عشقت بیابان پرورم کرد
                     

                     هوای بخت،بی بال وپرم کرد
                     

                    به من گفتی:صبوری کن صبوری
                  

                صبوری طرفه خاکی برسرم کرد

 

 
         

             عاشقم،عاشق به رویت گرنمی دانی،بدان
            

                سوختم درآرزویت گرنمی دانی ،بدان
            

                این دل دیوانه ام امشب چه محشرمی کند
            

                هرچه پندش می دهم دیوانه بدترمی کند

 


              اندرتودلی شکسته داریم ای دوست
            

             جزتونظربه کسی نداریم ای دوست
            

             گفتی که به دل شکستگان نزدیکی
            

             مانیزدلی شکسته داریم ای دوست

 

 

                سوزنده ترازشرارآهم کردی
               

               افتاده ترازغباراهم کردی
              

               دانی چه زمان دین ودلم دزدیدی
              

               آن لحظه که دزدیده نگاهم کردی

 

 

             مرایک دم دل ازخوبان جدانیست
           

            ولی صدحیف که درخوبان وفانیست
            

            به خوبان دل سپردن کارسهل است
           

            دل ازخوبان گرفتن کارما نیست

 

 

             درکنج دلم عشق کسی خانه ندارد
            

              کسی جای دراین کلبه ی ویرانه ندارد
             

              دل رابه کف هرکه نهم بازپس آرد
            

              کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

 

 


              یک رنگی وبوی تازه ازعشق بگیر
              

             پرسوزترین گدازه ازعشق بگیر
             

             درهرنفسی که می تپی ای دل من
            

             یادت نروداجازه ازعشق بگیر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 17:1  توسط آذین | 

 

بازامشب جلوه بخش بزم مستانم چوشمع

درمیان سوزوسازخویش خندانم چوشمع

رقص مرگ است اینکه می پیچیم بخودازتاب درد

کس چه می داند که می سوزد تن وجانم چوشمع

باکه گویم دردبی درمان خودرا زانکه من

درمیان جمع تنهاوپریشانم چوشمع

اشک گرم وآه سرد و روی زرد و سوزدل

حاصل عشقندومن این نکته می دانم چوشمع

باخیالش بانگاهش بافراقش باغمش

گاه گریان گاه سوزان گاه لرزانم چوشمع

بسکه باشب زنده داری های خودخوکرده ام

ازنسیم صبحگاهی هم گریزانم چو شمع

گفتمت ازسوزوسازعشق ننشینم زپای

تاوجودی باشدم برعهدوپیمانم چو شمع

 

                    

 

 

گرچه عمری است غریبانه فراموش توام

بازمشتاق تووگرمی آغوش توام

باورم نیست که بیگانه شدی بامن ومن

همچویک خاطره ی کهنه فراموش توام

حسرتی گربدلم هست همان دیدن توست

من پرستوی خزان دیده وخاموش توام

 

  

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 18:5  توسط آذین | 
 

 

سلام دوستای گلم امیدوارم که حال همتون خوب

باشه این متن خیلی بلند ولی ارزش خوندن داره

دوست دارم همتون این داستان یاشایدهم واقعیت

روبخونین واون هسی که درهنگام خوندنش به شما

دست می دهد روبرام بگین خیلی دوست دارم بدونم

نظرتون درمورد این سرگذشت چیه بخونیدش وبهم بگین

 

من نگار را ده سالی بود كه ميشناختم . يعنی اصلا از بچگی با هم بوديم .

خيلی همديگر را دوست داشتيم و طاقت جدايی يكديگر برای ما سخت

بود . نگار دختر پر شوری بود . خانواده های ما با هم دوست بودن و برای

همين از بچگی با هم بزرگ شديم . اين چند سال اخير هم كه در دبيرستان

بوديم بااينكه سرمون شلوغ بود ولی اشتياق ديدارمون بيشتر شده بود .

وقتی بعد از يك مدت با من تلفنی صحبت ميكرد مثل اين بود كه تمام دنيا

را به من دادند . نگار هيچ وقت ناراحت نميشد ، يعنی من ناراحتيش را

نديده بودم .هميشه به من ميگفت كاوه كاشكی من يك برادر مثل تو داشتم .

كاشكی هيچ وقت از تو دور نباشم . من ميگفتم : نه ديگه ، اگر تو هر روز

 من را ببينی كه از من سير ميشوی .. اخم ميكرد و ميگفت : من حتی

اگر از صبح تا شب با تو باشم از ديدنت سير نميشوم . وقتی اين حرف را

از او ميشنيدم دوست داشتم بزنم زير گريه ...سال آخر بود . با هم درس

 ميخوانديم و به هم كمك ميكرديم ، برای اينكه يك جا قبول شويم با هم انتخاب

رشته كرديم و خلاصه با هم يك دانشگاه قبول شديم . خيلی عالی بود حالا

ميتوانستم هر روز اورا ببينم . در كنارش باشم . همه توی دانشگاه

ميدانستند كه نبايد نگاه چپ به نگار بيندازند و مزاحمش شوند چون آن

وقت سر و كارشان با كاوه است . سال اول مثل برق و باد گذشت . از اين

همه درس خسته شده بودم اما همه اين مشكلات با يك لحظه كنار نگار بودن

فراموش ميشد . روز آخر بعد از امتحانات نگار گفت : بايد يك قرار مسافرت

بگذاريم من نميدانم اين مدت بدون تو چيكار كنم ... گفت : واقعا كه درست

 ميگی ، چون من بايد مواظبت باشم كه يك موقع زير سرت بلند نشه ...

بازم اخم كرد و چنان نيشگونی از من گرفت كه تا ته دلم كباب شد .

فقط داد زدم : آخ ... گفت حالا اين را داشته باش تا دفعه بعد چنان بلايی

سرت بيارم كه نتوانی بگی آخ ... گفتم : بيچاره شوهرت ، روی من بدبخت

امتحان ميكنی تا ...رسوندمش منزلشان . از آن ور هم رفتم سور و سات

مسافرت را جور كنم . هفته بعد با پدر و مادرامون توی راه شمال بوديم .

رفتيم ويلای پدر من ... وقتی رسيديم نگار رفت استراحت كنه ، مثل اينكه

 اصلا حالش خوب نبود .. تا روز بعد خوابيد و فردای آن روز با هم

رفتيم جنگل ... اما باز هم نمی توانست به خوبی راه برود و هر چند قدمی

 كه جلو ميرفتيم روی تنه درختی استراحت ميكرد تا باز چند قدم بر دارد .

پس از يك هفته همگی برگشتيم تهران ...يك هفته ای از برگشتمان گذشته

بود كه مادر نگار تلفن زد . گفت : كاوه سريع خودت را برسان اينجا

باهات يك كار مهم دارم . نفهميدم كه چطور خودم را رساندم ، گفتم خاله

مريم ( من به مادر نگار ميگفتم خاله ) چی شده ؟ اتفاقی افتاه ؟ گفت :

وقتي برگشتيم نگار رفت پيش دكتر . دكتر هم برايش آزمايش نوشت

و قرار بود كه امروز جواب آزمايش را بگيرد . ولی از وقتی كه بر

گشته در را روی خودش بسته و فقط ميخواد با تو حرف بزنه . فقط

ميگه به كاوه بگين كه بياد اينجا .من رفتم كنار در اتاقش و در زدم و

 گفتم : نگار در را باز كن من آمدم تو را ببينم . بعد از چند ثانيه صدای

 چرخيدن كليد را در سوراخ كليد شنيدم . در باز شد . پرده های اتاق

را كشيده بودند . اصلا صورت نگار را نميشد ديد . نگار در را بست.

وقتي به عقب برگشتم چيزی را ديدم كه باور نميكردم ، نگار گريه كرده

بود.چشمهايش قرمز بود و پر اشك .گفتم نگار چی شده ؟ چرا گريه كردی؟

نگار جوابم را نداد . صدای قلبم را ميشنيدم كه داشت از قفسه ی

سينه ام بيرون می آمد . با صدايی كه قلبم را لرزوند گفت : همه چيز

تمومه ، تو بايد من را فراموش كنی . من ديگر به درد تو نميخورم حتی

اگر نخواهی كه من را فراموش كنی مجبور ميشی كه من را فراموش كنی.

من زياد وقت ندارم و تنها ميخواستم كه اين را به تو بگويم ، برای آخرين

بار توی چشمهايت نگاه كنم و تمام خاطرات را در صورتت مرور كنم .

گفتم : نگار تو حالت خوب نيست . اصلا معلوم هست كه داری چی ميگی ؟

برگ آزمايش را دستم داد ... من از اين همه عدد و رقم و حروف لاتين

كه چيزی نميفهميدم ، اما صفحه آخر را كه ديدم در جا خشكم زد . پاهايم

سست شد و روی تخت افتادم . باورم نميشد كه نگار من سرطان داشته

باشد . اصلا امكان ندارد كه نگار من سرطان خون داشته باشد ، آن كه

 سالم هست پس اين يعنی چی ؟ نميدانستم كه چه چيزی بايد بگويم ، اما

اين را خوب ميدانستم كه من نگار را دوست دارم و به او وابسته هستم.

من كه نميتوانستم تركش كنم . سعی كردم كمی خونسرد باشم . برگه

را به كناری انداختم و گفتم كه چی ؟ من كه به تو گفته بودم تا آخرش

 با تو هستم . از كجا معلوم كه اين آزمايش درست باشد ؟ اصلا تو كه

ميدانی وضعيت اين آزمايشگاههای ايران چه جوريه !! ... يارو مرده ميرود

آزمايش اعتياد ميدهد بعد كه بهش جواب آزمايش را ميدهند برايش آزمايش

بارداری ميارند ... واقعا كه ... تو كه اين قدر زود باور و نا اميد نبودی ...

خيلی با نگار صحبت كردم و سعی ميكردم كه با اين دروغها آن را تسلی

بدهم . كم كم خودم هم داشت باورم ميشد كه اينها همه راست است . اما

خوب ميدانستم كه جواب اين آزمايشهاي تخصصی كمتر اشتباه است .

اما بهتر بود كه به خودم هم دروغ ميگفتم . اين جوری باورش برای نگار

هم راحت تر بود.قرار شد يك آزمايش ديگر بدهد و با هم دو تايی فردا

برويم و اين آزمايش را بدهد و كمی هم بيرون تفريح كنيم .آزمايش را

كه داد ، با هم رفتيم بيرون كمی گشتيم ، نگار را كافی شاپی كه هميشه

 بعد از دانشگاه به آنجا ميرفتيم بردم . بعد از آن هم سينما رفتيم . يك سر

هم رفتيم پارك ساعی كمی قدم زديم و نگار هم به من تكيه داده بود و

آرام آرام قدم ميزد . بعد از اين روز كه برای نگار شروع دوباره و برای

من تنها يك صفحه اضافی خاطرات بود ، نگار را رسوندم منزلشان و

خودم با كلی فكر و خيال برگشتم خانه .شب خاله مريم تماس گرفت.

كلی از من تشكر كرد كه حال نگار را عوض كردم به طوری كه مثل نگار

قبلی شده و از اين حرفها . ته دل آرزو ميكردم كه اين اوضاع دوام

داشته باشد . خاله مريم تنها از يك چيز نگران بود و اون مسئله

اين بود كه جواب نگار دوباره مثبت باشد . من تازه به اين فكر افتادم

كه اگر جواب مثبت بود چی كار كنم ؟ برای دوبار يك كلك و دروغ

را نميشود به كار برد . من مطمئن بودم كه نگار از بين ميرفت .

قبل از اينكه حتی با بيماری بجنگد .دو روز بعد رفتم آزمايشگاه كه

آزمايش نگار را بگيرم . قرار اين بود كه من آزمايش را بگيرم وبه نگار

بگويم . باز با كلی ورق روبرو شدم كه چيزي از آنها نميفهميدم ، پس

رفتم صفحه آخر و وقتی چشمم به نتيجه آزمايش افتاد دنيا دور سرم

چرخيد . من سعی كرده بودم كه فقط به اشتباه بودن آزمايش اول فكر كنم

نه اينكه ... نه اينكه فكر كنم كه شايد هم نگار واقعا سرطان دارد . بله

جواب باز هم مثبت بود . رفتم توی پاركی كه نزديك آزمايشگاه بود .برگ

آزمايش دستم بود و از بس آن را فشار داده بودم مچاله شده بود . تا

ميتوانستم زدم زير گريه و برای مظلوميت نگار و جفای اين چرخ نا كردار

گريه كردم . يك ساعتی گذشته بود . تازه يادم افتاد كه نگار منتظر من هست .

تصميم خودم را گرفته بودم . يك جعبه شيرينی و يك دسته گل رز زيبا

خريدم و به سمت منزل نگار روانه شدم .ميدانستم كه منتظر من هست.

تا خواستم زنگ در را بزنم ديدم در باز شد . تا چشمهای نگار با چشمهای

من تلاقی كرد سعی كردم كمی لبخند گوشه لبهای من باشد . اما تا گل و

شيرينی را ديد زد زير گريه . من تعجب كردم و دستهايش را گرفتم و گفتم

چرا گريه ميكنی ؟؟؟ ... نگار جواب داد : تو خيلی خوبی . من بايد بهترين

خبر عمرم را از تو ميشنيدم . تو هميشه راست ميگفتی اين بار هم راست

گفتی كه آزمايش اشتباهی بوده است . من هميشه مديون تو هستم و هق هق

گريه اش بلند شد .گفت : من را ببخش كه آن حرفها را به تو زدم .

من هم گفتم : نه ديگر نشد . حالا كه توبهم پيشنهاد كردی من هم حرفهای

تو را گوش ميكنم تا از دست تو راحت بشوم . آخر زني كه هميشه اشكش

در مشكش هست و هر روز يك جوری بهانه مياره و نميدانم مثل تو هست

به چه درد من ميخوره . تازه با اين قيافه ای كه الان داری مثل پيرزنها 

هستی . مگر اينكه مغزم معيوب باشد كه به حرفهايت گوش نكنم . يك

لبخند زدم كه خودم تلخی اش را حس كردم . اميدوار بودم كه بتوانم يك

جوری با اين شوخی هايی كه هميشه بين من و نگار بود اين غم درونی را

 پنهان كنم .نگار باز اخم كرد . من ميدانستم كه معمولا وقتي به من اخم

ميكند چی ميشده ؟ اما اين دفعه نميخواستم فرار كنم . باز هم يك نيشگون

گرفت كه من آرزو ميكردم كه آن قدر فشار ميداد كه من بميرم . اما بر خلاف هميشه زود رها كرد و گفت : كاوه بسه من يك كاری دارم بايد برويم و

انجام دهيم .گفتم بابا بگذار من بيام يك استراحت بكنم بعد هر كاری

داشتی من در خدمتم . گفت : نه من نذر كردم اگر جواب مثبت بود برم

يك سر امامزاده صالح ويك نذری كه دارم انجام بدهم.گفتم باشد پس زود

حاضر شو كه الان ديگر خيابانها شلوغ ميشود . وقتی داشت دور ميشد

برگشت و نگاهی كرد و از چمشانش قدرشناسی و شادی ميباريد .

ناخودآگاه گريه ام گرفت و كم كم به هق هق تبديل شد و سيل اشك

سرازير شد . خواستم بروم داخل ماشين تا راحتتر گريه كنم كه خاله

مريم از پشت سر من را صدا زد . گفت : كاوه ، نگار گفت كه جواب

منفی بوده ، پس چرا داری گريه ميكنی . سرم را بالا آوردم و از چشمهای

خيس من و لرزش دستهايم آن چه را كه بايد ميفهميد را دانست . حالا دو

نفري گريه ميكرديم كه صداي پاي نگار ما را به خود آورد . سعی كردم

اشكهايم را پاك كنم اما چشمهای قرمز من هويدای گريه ای طولانی بود .

 نگار چشمهای من را نگاهی كرد و به من گفت : كاوه چرا گريه ميكنی ؟

نكنه داری يك چيزی را از من پنهان ميكنی ؟

من ديدم وضع بدی است . اين كاخ متزلزلی را كه ساختم در همان ابتدای

كار بنای ويرانی گذاشته است . سريع در ذهنم دنبال جوابی ميگشتم كه

ناگهان گفتم : اين گريه از خوشحاليست .

گفت : يعنی چی ؟ من هم سريع گفتم : من تو را از مادرت خواستگاری

كردم و مادرت هم از طرف خودش موافقت كرده است . نگار مثل دختر

 بچه ها كمی سرخ شد . خاله مريم هم نگاه متعجبی به من انداخت و

با چشمانی متعجب و غمناك من را مينگريست .

آن شب با نگار و خاله مريم رفتيم امامزاده من كلی گريه كردم و به

درگاه خدا التماس كردم كه جان من را بگيره و نگار را شفا بدهد . برای

من زندگی بدون نگار غير قابل تحمل بود .بعد از چند روز كه قضيه را برای

پدر و مادرم تعريف كردم آشوب بزرگی در منزل ما شروع شد . من تنها پسر

خانواده و در واقع تك فرزند بودم و مادرم هم با اين موضوع مخالف بود.

ميگفت : تو داری خودت را الكی گول ميزنی و تابع احساسات شدی و يك

چيزی گفتی . آخر هم كارش به تهديد رسيد كه من را هرگز نميبخشد و از

اين حرفها . بالاخره با ميانجيگری پدرم كه مثل هميشه به نظر من احترام

ميگذاشت راضی شد كه به خواستگاری نگار بياد .البته كاش كه اصلا

نمی آمد . در تمام طول خواستگاری نگار را نگاه ميكرد و با اين نگاه

ميتوانست قلب نگار را از سينه اش بيرون بكشد . تنفر از چشمان مادرم

ميباريد . من نمی توانستم مادرم را سرزنش كنم . چون آن هم برای آينده

من نقشه های زيادی داشت و خوشبختی من را ميخواست . اما بر عكس

نگار همه اش من را نگاه ميكرد و گاهگاهی لبخندی يا چشمكی به من ميزد.

قلبم گرفته بود . اميدوار بودم كه هيچ وقت نگار متوجه دروغ من نشود.

دوست داشتم برای نگار بهترين زندگی را فراهم كنم و حتی اگر شده مدت

كوتاهی با نگار در كنارش با خوشبختی زندگی كنم . در آن مجلس با

صحبتی كه با پدرم كرده بودم ، قرار نامزدی و حتی عقد و ازدواج هم

گذارده شد . عروسی در يك باغ برگزار ميشد و حتی مقرر شد كه هر

خانواده به عنوان هديه چه چيزی را به اين نو عروس و داماد خواهد داد .

چند روز گذشت و تلفن زنگ زد و من هم چون تنها بودم تلفن را برداشتم.

خاله مريم بود . تا صدای من را شنيد هر چه فحش كه من شنيده يا تا به حال نشنيده بودم از خاله مريم شنيدم . مدام من را نفرين ميكرد و فحش ميداد.

من حتی قدرت فكر كردن نداشتم تا چه برسد به اينكه دليل اين همه

بی احترامی را بپرسم . تلفن را با صدای بلندی قطع كرد .

بعد از يك مدت كوتاهی كه تازه فهميدم چی شده تازه به فكر افتادم كه با

خاله مريم تماس بگيرم . اما هيچ كس جواب نداد . بسرعت لباس پوشيدم

و رفتم در منزلشان . هر چی در زدم كسی در را باز نكرد . تا اينكه بعد از نيم

ساعت كه آنجا منتظر بودم ديدم كه ماشين پدر نگار داخل كوچه پيچيد . وقتی ماشين جلوی در پاركينگ توقف كرد ، رفتم جلو و سلامي دادم . پدر نگار به

من نگاهی كرد و با حركت سريعی دستش را بالا برد تا به من سيلی بزند ،

اما همان طور كه من را از اين حركت مبهوت كرد ، دستش را به آرامی پايين

آورد ...گفتم آخر اين چه رفتاری هست كه با من ميكنيد مگر من چی كار

كردم كه اين چنين با من بدرفتاری ميكنيد ؟

گفت : ديگر ميخواستی چی كار كنی ؟ تو كه نميخواستی اين كار را

بكنی چرا گفتی ؟ چرا دخترم را اميدوار كردی و بعد آن بلا را سرش آوردی ؟

ميدانی الان نگار به خاطر تو نامرد تو بيمارستان هست....

گفتم : نگار من توی بيمارستان ... پدرش حرفم را قطع كرد .

گفت : خفه شو تو لياقت اين را نداری كه اسم آن را ببری ؟

همان جا نشستم و گريه كردم . ذهنم ياری نميداد و من هم نميفهميدم

كه اين مسائل چگونه به وقوع پيوسته است اما ميدانستم كه مسئله شومی

اتفاق افتاده است . مثل اينكه دل پدر نگار برای من سوخت و شايد هم فهميده

بود اگر من گناهكارم پس چرا دارم گريه ميكنم ... نميدانم اصلا چرا من را با

خودش به خانه برد !!!

بالاخره از حرفهای خاله مريم كه همراه با نفرينهای گاه و بيگاهش بود

فهميدم كه مادرم به نگار تلفن كرده و گفته كه جواب آزمايش دوم هم مثبت

بوده و من هم برای دلداری و دلسوزی نگار قرار شده با آن ازدواج كنم و

گرنه قصد چنين كاری را ندارم و بعد از آن حال نگار بد شده و آن را به

 بيمارستان بردند . من هم بعد از اينكه اين ماجرا را فهميدم با كلی قسم

 و آيه به آنها فهماندم كه من نگار را دوست دارم و قصدم هم ازدواج با

آن هست و كلی التماس كردم تا من را پيش نگار بردند.نگار تا من را ديد

سرش را برگرداند تا با من حرف نزند و من هم با اشاره سرم به پدرو

مادر نگار گفتم كه ميخواهم با او تنها صحبت كنم . خيلی طول كشيد كه من

نگار را راضی كردم . خيلی گريه كردم . خودم هم تعجب ميكردم كه چطور

اين همه اشك در من جمع شده بود تا من بتوانم نگار را راضی كنم كه با من

ازدواج كند . هر چه آن مخالفت ميكرد و ناراحتی مادرم و بيماری خودش

را بهانه ميكرد من هم با التماس و زاری و تهديد به خودكشی و اين جور

چيزها سعی ميكردم كه قانعش بكنم . نميدانم چطور راضی شد !!

اما اين را ميدانستم كه آن هم از ته قلب خواهان من هست و اين برگ

برنده من بود . آخرين حرفی كه زد اين بود كه پس با مادرت چی كار كنيم ؟

گفت : يا راضی ميشود يا اينكه راضی نميشود در دو حالت من كار خودم

را ميكنم . حتی اگر برای هميشه آن هم من را نفرين كند و يا حتی من

را طرد كند . گرچه كه ميدانم پدرم ، مادرم را راضی ميكند .

عروسی با كلی مهمان برگزار شد . نگار در آن لباس زيبای سپيد

چون فرشتگان شده بود . تحسين مهمانها را از زيبايی توام با وقار

نگار را ميشد از نگاههايشان فهميد . هيچ كس به غير از من و نگار و پدرو

مادرهايمان از بيماری نگار خبری نداشت .

اول از همه بعد از عروسی با نگار رفتم مشهد . چون نذر كرده بود كه

 حتما بعد از ازدواج با من به مشهد بياد و برای آينده هر دوتامون دعا كند

و پس از مشهد هم رفتيم كيش و از آن طرف هم اصفهان بعد از آن هم به

شيراز رفتيم .ديگر بايد برميگشتيم . هم بايد ديدار مهمانها را پس ميداديم

و هم اينكه آشيانه ای را كه با هم بنا كرده بوديم به سر و سامان برسانيم .

فيلم عروسي هم آماده شده بود و من تازه ميديدم كه شكوه اين عروسی بيش

از آنچه بوده كه من فكر ميكردم . واقعا كه پدرم سنگ تمام گذاشته بود .

سر سفره عقد ، دفعه دوم كه خطبه را ميخواندند من به نگار گفتم : بيا

همين الان بله را بگو من را راحت كن ... اين قدر من را در انتظار گذاشتی

ميترسم كه اين آخری جا بزنی و من را توی خماريت بگذاری ...

نگار آرام گفت : مگر نميدانی كه رسم هست كه دفعه سوم بله را ميگن؟

مگر اين چيزها را نميدانی ؟ من هم با شيطنت گفتم نه برای اينكه اين بار

اولم بوده كه عروسی ميكنم ... ديدم كه از زير كتم نگار داره نيشگون

ميگريه ... گفتم ترا به خدا اينجا نه ... اما آن هم كار خودش را كرد ... نامرد

فيلمبردارهمه اين صحنه ها را گرفته بود ... البته خوشبختانه اين قدر

صدای عاقد بلند بود كه صدای پچ پچ ما را ضبط نكرده بود ... نگار داشت

چمدانها را باز ميكرد و به من كه فيلم را نگاه مکيردم توجهی نداشتم .

نگاهی به چهره معصومش انداختم . احساس ميكردم نسبت به شب عروسی

كمی بيرنگ تر شده است . اما كمی كه دقت كردم يادم آمد كه معمولا

عروسها شب عروسی آن قدر آرايش ميكنند كه معمولا ميتوانند سر دامادها

را كلاه بگذارند . كليد ويدئو را زدم و بقيه فيلم را نگاه كردم .............

چند روزی گذشت و يك شب نگار آمد پيش من . گفت : كاوه ميدانی من

عاشقتم . يعنی از همان اول من عاشقت بودم . اصلا نميدانم بايد به

تو چی بگويم . هميشه دوستت داشتم و هر روز هم بر اين حس اضافه

شده است.ميدانی تو مثل يك فرشته هستی ؟ كمتر مردی مثل تو پيدا

ميشود كه اين قدر پاك باشد ... ميدانستی من آن موقع كه بيمارستان بودم

دكتر گفته بود كه من تا 1 ماه بيشتر زنده نيستم ؟ اما وقتی از مسافرت

برگشتيم دكتر به من گفت اگر قرار بود تو بميری بايد 3 ماه پيش ميمردی

پس بدان اگر سرطان تو پيشرفته هست تو چيزی داری كه كمتر كسی در

جايگاه تو ، آن را دارد كه تا به الان زنده ماندی .... ولی من ميدانم آن چيز

عشق تو هست و آن شخص هم تو هستی كه برای من معجزه كردی ...

تنها آرزوی من هميشه اين بوده كه من پيش تو باشم و در كنارت باشم

كه تو اين امكان را به من دادی ... نميدانستم بايد چی بگم فقط گريه ميكرم

چون ميدانستم كه من هم همين احساس و نظر را در مورد نگار دارم و

مطمئنم كه بدون آن من هم ميميرم ... اشك از چشمهای ما پايين ميريخت و

به هم تكيه داده بوديم ... به من گفت اگر من مردم تو ميتوانی زن بگيری

يعنی بايد زن بگيری كه خوشبخت باشی و من را خوشحال كنی ... من نگار

را دعوا كردم و گفتم اين چه حرفی است كه ميزنی ... ميبينی كه الان

من خوشبختم و تازه مطمئنم تو هم بهبود پيدا ميكنی و من تو سالهای سال

با هم هستيم .شب خوابيديم . اما صبح احساس كردم حال نگار اصلا خوب

نيست . سريع رسوندمش بيمارستان ... نميدانم چرا احساس ميكردم كه

دارد روح از بدنش خارج ميشود . لحظات آخر نگار من را صدا كرد و دستم

را در دستانش گرفت و گفت : كاوه من هميشه عاشقت بودم من را ببخش من

نميتوانم به قولم وفا كنم و تو را تنها ميگذارم و بوسه اي بر دستانم زد ..

 من گريه ميكردم . نگاه تلخی به من كرد و گفت : من هميشه با تو هستم

و با لبخند زيبايی در آغوشم جان سپرد .

من نميتواستم رفتن نگار را قبول كنم براي اينكه نگار برای من همه چيز بود

دنيای من بود . اين سرگذشتم را نوشتم تا بگويم كه من نه برای ترحم بلكه

برای آرزوی خودم برای عشقی كه هميشه داشتم با نگار ازدواج كردم و

مطمئن هستم كه نگار را باز در دنيايی خواهم ديد كه در آنجا رنگ هيچ

بيماری و دردی را نخواهيم ديد و در آنجا خوشبختی خودمان را كامل ميكنيم.

من تنها با نگار كامل ميشوم .بقيه اين نامه توسط مريم دادجو نوشته شده

است . بعد از رفتن نگارم ، كاوه تنها يك هفته دوری نگار را تحمل كرد و

بعد از يك هفته پليس كاوه را در ماشينش در حالی كه اين نامه و عكس

عروسيش را درد ست داشت پيدا كرد . قلب كاوه از تحمل اين همه درد

عاجز ماند و در تنهايی كاوه از حركت باز ايستاد . بعد از اين ماجرا همان

طور كه خودش خواسته بود كاوه را كنار نگار دفن كرديم ....

به اميد دنيايی توام با عشق های زيبا و مستمر و زندگی همراه با سلامتی

اين داستان از وبلاگ pedrampegah.blogfa.com گرفته شده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 22:7  توسط آذین | 

 

تورابادیگری دیدم وگرم گفتگوبودی

بااوآهسته می رفتی سروپا محو اوبودی

نگاهت کردم بامن چوبیگانه نظرکردی

شکستی عهد وپیمان راگنه کردی گنه کردی

این بودآن وفایی راکه می گفتی این بودآن صفایی راکه می گفتی

توخوداین چنین بودی چرا روزم سیه کردی

  

 

چه کسی می پرسدرازتنهایی چیست؟

شعردلتنگی باران ازکیست؟

چه کسی اشک شقایق رادید

چه کسی حال مرا می پرسد

این توبودی که مرا رویاندی

باصدای که پرازآینه بود

ونوایی چونوای خوش رود

آه شاید ماه نوشیدی

که شده لحجه تولحجه نور

باتوام باتوفقط سنگ صبور

 

 

 

 

آسمان چه غریبانه به حال من دل باخته می بارد وچه

عاشقانه نعره سرمی دهد بی آنکه بداند بهرچه !شاید

که آسمان هم بامن همدرداست شاید بر،اوهم جفا

کرده اند شاید اوهم درمانده است ازاین دنیاکه این گونه

 دردودل می کندآسمان عاشقانه می گرید زیراکه اودل

باخته است وعاشقانه به حال دل خود می گرید ومن

هم آهسته بااومی گریم وچه غریبانه رفت آن پرنده ی

 کوچک وقتی که ازصدای گریه ام خسته شد.

 

 

 

دوست دارم شمع باشم تاکه خودتنها بسوزم

برسربالینت امشب ازغم فردابسوزم

دوست دارم ماه باشم تاسحربیدارباشم

تاچون شمع برسرراهت دراین صحرابسوزم

دوست دارم اشک ریزم تامگرازاشک چشمم

توشوی سیراب ومن خودجای آن لب ها بمیرم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 17:31  توسط آذین | 

 

به راستی چقدرسخت است خندان نگه داشتن لب ها

درزمان گریستن قلب هاوتظاهربه خوشحالی دراوج غمگینی

وچه دشواروطاقت فرساست گذراندن روزهایی تنهایی و

بی یاوری درحالی که تظاهرمی کنی هیچ چیز برایت اهمیت

ندارد اما چه شیرین است درخاموشی وتنهایی

به حال خود گریستن وبازهم نفرین به توای سرنوشت!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 17:28  توسط آذین | 
یادمان باشد ازامروز جفایی نکنیم
                                      گرچه درخویش شکستیم صدایی نکنیم
یادمان باشد اگرخاطرمان تنها شد
                                      طلب عشق زهربی سروپایی نکنیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 12:18  توسط آذین | 

 

کاش ستاره های شب می آمدند،مرا سوار بربال های

خود می کردندوبه آسمان می بردندومراازتنهایی غریبانه

شقایق هانجات می دادند.اماافسوس،افسوس که این

چنین نیست.هوابارانی است،شب تهی ازستاره ها

ومن بی گدارشیشه هارامی شکنم،درزیرپلک نورانی

 مهتاب شب های بارانی به انتظارتواشک می ریزم،

دردریای توفانی توام.درغروبی زیباباقایقی که بال های

طلایی آن شکسته است،وروی موج های نیلی رنگ غلت

می خورد ومن اندوهگین ازاین که نکندغروب این جمعه

 هم به آخربرسدوتو بازهم مرا چشم به راه بگذاری.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 22:35  توسط آذین | 

 

سلا دوستای گلم

من آذین هستم و از بهمن ماه پارسال شروع کردم به نوشتم

مطالب این وبلاگ البته باید بگم که من یه وبلاگ دیگه داشتم که

دیشب نمی دونم توسط چه کسی وبرای چی هگ شده برا همین

یه وبلاگ جدید ساختم وتمامی مطالبی که توی وبلاگ قبلیم بود

((عشق گمشده)) بود رو به اینجا انتقال دادم خدایش خیلی خسته

شدم چون مطالبشو دوباره از اول نوشتم جان هرکسی که دوست دارید

مطالب پایین رابخونید ونظر بدید واقعآ خستم سرم داره می ترکه

حدود 3ساعت کامل طول کشید تادوباره تمام مطالب روبنویسم

 

         

  تورو خدا نظر بدید

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 12:30  توسط آذین | 
 

 

سخت است هرجای ماندن وراکد زندگی کردن

همچون چشمه ی مقروض.

بی او زندگی را درجام لحظه ها تهی می کنم

وصورتم از تلخی آن درخون می غلطد من باید

بی او زندگی را در فریاد پی صدا تجربه کنم.

 

  

 

 

 

 

هیچ انسانی در هر روز از زندگی اش زیربار

فشارهاو سختی های آن روز از پا در نمی آید

زمانی از پا در می آیدکه بارسختی های فردایی

راکه هنوزنیامده بربارهای امروزش بیفزاید.

 

 

از غم خبری نبود،اگرعشق نبود

                دل بود،ولی چه سود اگر عشق نبود؟ 

 

 

مستی بهانه کردم وچندان گریستم

تاکس نداند که گرفتارکیستم

یارب چه چشمه ایست محبت که من از آن

یک قطره نوش کردم و دریا گریستم

 

 

 

در جوانی حاصل عمرم به نادانی گذشت

آنچه باقی ماند آنهم درپشیمانی گذشت

 

 

من از چشمان خودآموختم رسم رفاقت را

                    که هرعضوی به دردآید بجایش دیده گرید

 

 

 

گفتم چشم گفت براهش میدار

گفتم جگرم گفت براهش میدار

گفتم دلم گفت چه داری دردل

گفتم غم توگفت نگاهش میدار

 

 

 

دیشب به درخانه یاررفتم مست

انگشت به درزدم گمان کردم هست

همسایه برون کرد سرزپنجره گفت

اوماه عسل رفت سپس پنجره رابست

 

 

 

چند روز زندگی راهیست پرشیب وفراز

تلخ وشیرین،رنج وراحت،زشت وزیبا بگذرد

ماهمه برگ درختانیم درگلزارعمر

بی خبرازسیل توفانیم وخشم بادها

آهوان شادوشنگولیم،سرگرم چرا

غافل ازچنگال گرگ وحیله صیادها

 

 

 

درجوانی ناله کردم کسی یادم نکرد

درقفس جان دادم وصیادآزادم نکرد

دختری تنهابودم تنهاترشدم

آتش افسرده بودم لیک خاکستر شدم

باغ جانم از بهار مهر تو لبریز بود

فصل پاییز جوانی آمد وپرپر شدم

 

 

چه آتشی برمن زدی ،که تنها بادریای وجودت

خاموش می شود! مردم ازنگاه پاکت

وسوختم درانتظار عشقت،این دل بی دل من

طاقت این همه عشق وانتظار را ندارد

گرم است،داغ است،ای دریا،خنکم کن

 

 

 

 

 

سال 1358 مبارک

باآرزوی 12 ماه شادی

52هفته خنده

365 روزسلامتی

8760ساعت عشق

525600دقیقه برکت

3153000 ثانیه دوستی

 

 

 

 

گاهی به خودم می گویم:

کلید رهایی دردستهای توست:

لااقل کلید رهایی خودت

توخود زندانی وزندانبان خودی

برای رهایی خود بکوش اگر که خواهان رهایی دیگرانی...

در راه رها گشتن از این کوچه بن بست

از دست خود آزاد شدن گام نخست است.

 

 

 

 

من طبیبا ز تو از خویش خبردار ترم

که مرا سوز فراق است تو گویی که تب است

 

 

تلخ است مذاق زندگانی بی تو

باداست حدیث شادمانی بی تو

نتوان شرح فراقت دادن

حات است مرا چنان که دانی بی تو

 

 

 

دلم را در غمت کردم زهردیوانه ویران تر

چو می دیدم دوست می دارد دلت دل های ویران را

 

 

 

شمع بزم محفل شاهان شدن شوقی ندارد

ای خوشا شمعی که روشن می کند ویرانه ای را

 

 

 

 

چه شد با من چه شد آن مهربانی های دیرینت

به سوی من نمی خندد دگر لب های شیرینت

سفر خوش باد،حرکت کن برو هرجا که می خواهی

که من خو می کنم بعدازاین با رویای رنگینت

 

 

 

 

هنگامی که تورا دیدم پیدا بود

ازقبیله ای دیگری از قبیله ی

عشق از قبیله ی آسمان دیدگانت

را درخورشید ونگاهت را در ماه خواندم.

من از پنجره ی چشمان تو با آسمان

آشنا شدم وبه ستارگان سلام دادم

دلم را در محبت وصمیمیت باران

اشکهای تو شستشو دادم

اینک تو رفته ای ومن به یاد

تو از کوچه های اندوه به آسمان

عشق سلام می کنم

دوستای مهربان وعزیزم

می گویند شادی تنها بهانه

ایست برای زیستن

پس زندگیتان پر ازبهانه باد.

 

 

 

 

چه سخت است دردل گریستن

و چه سخت است اشک دیده در

ماتمکده ی دل جای دادن

و هیچ برزبان نیاوردن

 

 

 

 

 

زندگی آب روان است روان می گذرد

                        هر چه تقدیر من و توست همان می گذرد

 

 

 

 

در دروازه عشقم نوشتم

ورود عشق ممنوع

ولی عشق آمد و گفت من

بی سوادم

 

 

 

آزمودم زندگی دشت غم است

شادیش اندوه و عیشش با غم است

عمر کوته،آرزوهای دراز

کارها بسیار فرصت ها کم است.

 

شمع سوزان توام ای دوست خاموشم مکن

از کنارت میروم اما فراموشم مکن

مطمئن باش که یادت نرود از دل من

مگر آن روز که در خاک شود منزل من

همیشه در خیال من ز شعله گرمتری

 

 

به بالینم شبی تنها نشستی

به عشقی پاک با من عهد بستی

تو گفتی وفادارم،وفادار

گل آذین چرا عهدت شکستی

 

 

زندگی آب روان است روان می گذرد

هر چه تقدیرمن وتوست همان می گذرد

 

وقتی هستم نیستی وقتی نیستم هستی،وقتی نیستی

هستم وقتی هستی نیستم ای تمام نیست شده ی هستی

من،هستی من نیست می شود وقتی تو نیستی.

 

 

 

 

دیشب غزلی سرود عاشق شده بود

بادست ودلی کبود عاشق شده بود

افتاد و شکست زیر باران پوسید

آدم که نکشته بود عاشق شده بود

 

 

 

 

افسوس که آنچه هست از دست رود

                                    وین ماهی عمر ناگه از شست رود

از اینهمه راه،راه مرگ است فقط

                             راهی که مسافر چو نظربست رود

 

 

 

آرزوی دیرینه ام این بود که برگ ها از درخت

بر زمین نریزدو آبها به بیابان سرازیر نشوند

((مادرم گفت)) در این صورتتو نیز مستحق

 شیر من نبودی دیدم درست می گوید.حالا

آب ها را دوست دارم به خاطر بیابان ودرخت

را به خاطرپاییزمی ستایم راستی اگر همه

فصل ها بهار بود برف و آفتاب چه معنا داشت

اگر آب به بیابان نمی ریخت کوهساران فرو

می ریختند و در آخر آرزو دارم که هرگز از تو

جدا نشوم.ولی می دانم که آرزوی آخری دست

 نیافتنی است. ولی قدرحالا راباید دانست واین

 واقعیت را باید پذیرفت که:

   ((دوستی اتفاق و جدایی قانون))

 

 

 

 

مرغ صیاد توام افتاده دردام توام

                            یا بکش یا دانه ده یا از قفس آزادکن.

 

 

 

من آن گلبرگ مغرورم

                                 که میمیرم ز بی آبی

ولی بامحنت وخواری

                                پی شبنم نمی گردم

 

 

مرا صبرو قراری نیست بی تو

همیشه دیده ام ابریست بی تو

زدرد دوریت حالی ندارم

بگو چگونه باید زیست بی تو

 

 

 

باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم

ازجان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم

من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران

اول بدست آرم تورا وانگه گرفتارت شوم

 

 

 

یارب امشب چه شبی است که ز پس سحر ندارد

من وآن دعاها که یکی اثرندارد

غلط است این که گویند به دل راه است دل را

دل من زغصه خون شد دل او خبر ندارد

 

 

 

من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت در

تهاجم با زمان آتش زدم،کشتم.من بهار عشق را

دیدم ولی باورنکردم یک کلام در جزوء هایم هیچ

ننوشتم من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم.

تا تمام خوبی ها رفتند وخوبی ماند دریادم.من به

عشق منتظربودن همه صبروقرارم رفت.بهارم

رفت،عشقم مرد،یادم رفت.

 

 

 

 

تو گفتی می آیی.............

هر چه انتظارکشیدم نیامدی چشمانم به جاده ی

پرپیچ و خم جدایی می نگرد جاده ای که تودرهنگام

وداع ازآنجارفته ای وآنقدرچشم انتظاربه این کوره ی

راه نگریسته ام که چشمانم به حرف آمدند...

آه خدایابه هرجا می نگرم همان پیچ وخم رادر

مقابل دیدگان خودمی بینم... ای کاش برای لحظات

 اندکی احساس مرادرک می کردی آن وقت بود

 که درمقابل دنیا حاضرنبودی وراازدست بدهی.

همانگونه که درمقابل هیچ چیز...

توراازدست نمی دهم......

 

 

 

به دنیا آمدیم وزندگی می کنیم و به دنبال آن

در میان خاکهای سرد وتیره جای می گیریم

وازآمدن مانه برگی به درخت اضافه می شود ونه

 ازرفتن ماسنگی ازکوه می افتد بلکه این چهره ی

یاران است که دردلهاباقی می ماندای مهربان

وقتی خورشیدباکوله باری ازغم واندوه می رود

وکوچه از صدای آخرین عابرتهی می شود

ومن با کوله باری ازاندوه خواهم مردوتوراباتمام

 خاطرات دیرینه ام تنها خواهم گذاشت.

تا سکوت کوچه های خالی را حس کنی؟

 

 

 

به راستی زندگی چیست؟

اگرخنده است چرا می گریم اگرگریه است پس چرا

می خندیم اگرمرگ است پس چراجاویدنیست اگر

جاویداست پس چرامی میریم.اگرعشق نیست پس

چرا پایدارنیست اگر عشق نیست چرا عاشق می شویم؟؟؟؟

عاشق نشویداگرتوانید

تادرغم عاشقی نمانید!

 

 

 

 

و عشق رابایداحساس کرد از بویش عشق

را احساس باید کردازگرمای مطبوعش عشق

 رادریک نگاه مات یاتنها تماس دست خواهی خواند

 عشق یک راز است یک معنی است عشق پشت

مرزخودخواهی است عشق تنهاقطره اشکی است

 که هرگزنمی غلطدوبالبخندآرامی میان قلب می ریزد

 وعشق زیباترین رخدادی است که ممکن است

درزندگی هرکس پیش بیاید وعشق قطره اشکی

 است رمیده وطوفانی ازدیدگان حسرت بارنج به

دامان پاره شب وعشق ارزنده ترین وزیباترین ارتباط

بین عاشق ومعشوق است وعشق پرمفهوم ترین

واژه های زندگی وپراز اشک...داستانی است از

خون دربستر جنون تا تازیانه ای بر قلب معشوق.

 

 

 

 

 

عشق یعنی هرنفس بایاد او

غصه هاهستنداز بیداداو

عشق یعنی دل به جانان باختن

تابا غم دل ساختن

عشق یعنی باتوبودن با بهار

سجده برسجاده دامان یار

عشق یعنی شکستن پای یار

خویش راجای نهادن جای یار

عشق یعنی دربه دررسوا شدن

اززمین تاآسمان معنا شدن

 

 

 

مردان درچهارچوب عشق ومحبت به وسعت قابل

همین بس توجهی نامردند برای اثبات نامردی نامردان

است که درمقابل قلب فریب خورده ای احساس می کنند

              مردند

 

 

 

 

 

ای آنکه زدوریت دلم گریان است

وزماتم توخانه ی دل ویران است

میمیرم وازدرد دلم بی خبری

میسوزم وازدیده ی تو پنهان است

 

 

 

 

 

 

عشق من جزغم دلواپسی نیست آخه قلبم مثل قلب کسی نیست!

توبه تصویری چه کودکانه دل باخته ای،منو اون جوری که درباور

خودساخته ای تو به نقشی که چه دوراز من عکس ماه توی آب

روشن توی رویایی مثل بیداری تو می خواهی که ماه وازبرکه

بیای برداری !من پرازاحساسم ،توپرازاحساسی،وای اگر قلب

مرانشناسی.بیاباعشق واحساس منو دوباره بشناس من نه عمری

پشت شیشه چون عروسک بودم نه که خفته بین پنبه هاوپولک

بودم من اگرسردارعشقم یاکه پاک باخته ام سرنوشتم روبادستهای

خودم ساخته ام قصه هاگذشته برمن تابدونم کیستم سرگذشتم هرچه

بوده من پشیمون نیستم یه زمان عاشق وگاهی درآغوش هوس

هرچه بوده همه انتخاب من بوده وبس گاهی سرشارازحقیقت گاهی

مقلوب گناه هرچه هستم تو فقط من روبرای من بخواه.من اگرمریم

پاکم یاکه یک گیاه هرزعشق من بیا به باورهای من عشق بورز.

عشق من جز غم دلواپسی نیست آخه قلبم مثل قلب کسی نیست!

من پرازاحساسم توپرازاحساسی وای اگرقلب مرانشناسی!

بیا باعشق واحساس منو دوباره بشناس.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 12:18  توسط آذین | 
 

دل شکسته ی روزگاردختری رنج دیده باآرزوهای رنگ پریده مسافردریاآذین تنها