تبليغاتX
عشق ازدست رفته
هر کسی گفت عشق به غیر از نیاز نیست

سلام دوستای گلم خیلی از دوستان سوال می کنن تنهایی یعنی

 چی وتنهایی توبه چه معناست ومن براتون گفتم امیدوارم متوجه شده

باشید وکاملا گویا باشه اگه نه بگید تاواضح ترازاین براتون بگم

 

تنهایی به معنای این نیست که یک فردبی کس باشدکسی

درپیرامونش نباشداگرکسی پیوندی،کششی،انتظاری ونیاز

پیوستگی واتصالی دردرونش نداشته باشدنسبت به هرچیزی،

نسبت به هرکسی،اگرمنفردوتک هم باشدتنها نیست.

برعکس کسی که نیازچنین اتصالی وپیوست وخویشاوندئی

دردرونش حس می کند وبعداحساس می کند که ازاوجداافتاده

بریده شده وتنها مانده است درانبوه جمعیت نیزتنهاست چنین

روحی ممکن است درآتش یک عشق زمینی ویادرآتش یک عشق

ماورائی بسوزدوبگذرد،پرستش رادرعالی ترین شکلش یعنی نوعی

ازدعا ونیایش رابوجود میاورد واین نیایش،نیایشی است که زائیده ی

عشق است؟؟؟؟؟؟

باتشکرآذین تنها

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 11:34  توسط آذین | 

  

خدایا!!!!در شک به عدالتت همین بس که هرکه مظلومتر محرومتر

 

چرا...بر قلب گل غم مي نشيند؟

چرا ...پروانه از عشق مي سوزد؟

چرا ...هميشه در فكر بارانيم ؟

چرا ...احساس در دل مردم خشكيده است ؟

چرا ...شكستن بي صداست ؟

چرا...عاشقها به عشق نميرسند؟

چرا... لاله و شقايقها رنگ خونند؟

چرا ...عاشق هميشه گريان است؟

چرا ...قناري در قفس ميخواند ؟

چرا ...جغدها روزنمي بينندوشب گريا نند؟

چرا...كبوترها روي ديوارند؟

چرا ...پرندگان هم ميميرند ؟

چرا ...دردها بغض مي شوند؟

چرا ...دلها هميشه بهونه ميگيرند؟

چرا...تنهايي داوي درد بي درمان است؟

چرا... گل زنداني گلدان است ؟

چرا ..غروب هميشه دلگير است ؟

چرا ...شعر رود هميشه رفتن است ؟

چرا ...نا له باد هميشه زوزه است ؟

چرا...ابرها با ما يكرنگ نيستند؟

چرا... كوهها هميشه صبورند؟

چرا...كوير هميشه خشك وخاردارست؟

چرا... دريا گاهي وحشيست؟

چرا ...روح سا حل خط خطيست ؟

چرا ...سر سفره هفت سين ماهي توي تنگ است ؟

چرا ...مسا فر هميشه تنهاست ؟

چرا ...نگاه هميشه گمراه است؟

چرا ...كلاغ هميشه دزداست ؟

چرا ...پرستو هميشه خانه بدوش است ؟

چرا....سرنوشت هميشه تلخ است؟

چرا ...تقدير اينگونه بي رحم است ؟

چرا ...اميد بي رنگ است؟

چرا...هميشه دعا بي جواب است ؟

چرا...خدا بي خيال است؟

چرا ...

چرا...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 0:42  توسط آذین | 

 

ای نگاهت آشنای سال دیر                     چشمهایت رازچشمانم بگیر

فرصت خواندن به چشمانم بده                 عقل را برگیروفرمانم بده

من به فرمان تودل رارانده ام                  عشق رادرچشمهایت خوانده ام

ای جنون محض بربادم بده                     رسم عشق وعاشقی یادم بده

خسته ام،افتاده ام مثل کویر                     دستهایم،دستهایم رابگیر

چشمهایم بررویم گم شده                        شاخه های آرزویم گم شده

رفته ام سمت غریب آبادها                      رفته ام ازخویشتن بابادها

رفته ام ازخود ((من))این من نیستم             رفته ام ازخود بگو من کیستم؟

بوی غربت می دهم،بوی غروب                بوی نخلستان دلگیرجنوب

آه ای بالاترین فریادمن                           ای که تا من زنده ام دریادمن

کی به دادعاشقی چون من رسی                خسته ام ازاین همه دلواپسی

خسته ام مانندبغضی درگلو                       نی لبک ازحال وروز من بگو

نی لبک سازدوبیتی سربده                       این دل مجنونی ام را پربده

                        

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 18:43  توسط آذین | 
 

دل شکسته ی روزگاردختری رنج دیده باآرزوهای رنگ پریده مسافردریاآذین تنها