تبليغاتX
عشق ازدست رفته - عشق گمشده
هر کسی گفت عشق به غیر از نیاز نیست
 

 

سخت است هرجای ماندن وراکد زندگی کردن

همچون چشمه ی مقروض.

بی او زندگی را درجام لحظه ها تهی می کنم

وصورتم از تلخی آن درخون می غلطد من باید

بی او زندگی را در فریاد پی صدا تجربه کنم.

 

  

 

 

 

 

هیچ انسانی در هر روز از زندگی اش زیربار

فشارهاو سختی های آن روز از پا در نمی آید

زمانی از پا در می آیدکه بارسختی های فردایی

راکه هنوزنیامده بربارهای امروزش بیفزاید.

 

 

از غم خبری نبود،اگرعشق نبود

                دل بود،ولی چه سود اگر عشق نبود؟ 

 

 

مستی بهانه کردم وچندان گریستم

تاکس نداند که گرفتارکیستم

یارب چه چشمه ایست محبت که من از آن

یک قطره نوش کردم و دریا گریستم

 

 

 

در جوانی حاصل عمرم به نادانی گذشت

آنچه باقی ماند آنهم درپشیمانی گذشت

 

 

من از چشمان خودآموختم رسم رفاقت را

                    که هرعضوی به دردآید بجایش دیده گرید

 

 

 

گفتم چشم گفت براهش میدار

گفتم جگرم گفت براهش میدار

گفتم دلم گفت چه داری دردل

گفتم غم توگفت نگاهش میدار

 

 

 

دیشب به درخانه یاررفتم مست

انگشت به درزدم گمان کردم هست

همسایه برون کرد سرزپنجره گفت

اوماه عسل رفت سپس پنجره رابست

 

 

 

چند روز زندگی راهیست پرشیب وفراز

تلخ وشیرین،رنج وراحت،زشت وزیبا بگذرد

ماهمه برگ درختانیم درگلزارعمر

بی خبرازسیل توفانیم وخشم بادها

آهوان شادوشنگولیم،سرگرم چرا

غافل ازچنگال گرگ وحیله صیادها

 

 

 

درجوانی ناله کردم کسی یادم نکرد

درقفس جان دادم وصیادآزادم نکرد

دختری تنهابودم تنهاترشدم

آتش افسرده بودم لیک خاکستر شدم

باغ جانم از بهار مهر تو لبریز بود

فصل پاییز جوانی آمد وپرپر شدم

 

 

چه آتشی برمن زدی ،که تنها بادریای وجودت

خاموش می شود! مردم ازنگاه پاکت

وسوختم درانتظار عشقت،این دل بی دل من

طاقت این همه عشق وانتظار را ندارد

گرم است،داغ است،ای دریا،خنکم کن

 

 

 

 

 

سال 1358 مبارک

باآرزوی 12 ماه شادی

52هفته خنده

365 روزسلامتی

8760ساعت عشق

525600دقیقه برکت

3153000 ثانیه دوستی

 

 

 

 

گاهی به خودم می گویم:

کلید رهایی دردستهای توست:

لااقل کلید رهایی خودت

توخود زندانی وزندانبان خودی

برای رهایی خود بکوش اگر که خواهان رهایی دیگرانی...

در راه رها گشتن از این کوچه بن بست

از دست خود آزاد شدن گام نخست است.

 

 

 

 

من طبیبا ز تو از خویش خبردار ترم

که مرا سوز فراق است تو گویی که تب است

 

 

تلخ است مذاق زندگانی بی تو

باداست حدیث شادمانی بی تو

نتوان شرح فراقت دادن

حات است مرا چنان که دانی بی تو

 

 

 

دلم را در غمت کردم زهردیوانه ویران تر

چو می دیدم دوست می دارد دلت دل های ویران را

 

 

 

شمع بزم محفل شاهان شدن شوقی ندارد

ای خوشا شمعی که روشن می کند ویرانه ای را

 

 

 

 

چه شد با من چه شد آن مهربانی های دیرینت

به سوی من نمی خندد دگر لب های شیرینت

سفر خوش باد،حرکت کن برو هرجا که می خواهی

که من خو می کنم بعدازاین با رویای رنگینت

 

 

 

 

هنگامی که تورا دیدم پیدا بود

ازقبیله ای دیگری از قبیله ی

عشق از قبیله ی آسمان دیدگانت

را درخورشید ونگاهت را در ماه خواندم.

من از پنجره ی چشمان تو با آسمان

آشنا شدم وبه ستارگان سلام دادم

دلم را در محبت وصمیمیت باران

اشکهای تو شستشو دادم

اینک تو رفته ای ومن به یاد

تو از کوچه های اندوه به آسمان

عشق سلام می کنم

دوستای مهربان وعزیزم

می گویند شادی تنها بهانه

ایست برای زیستن

پس زندگیتان پر ازبهانه باد.

 

 

 

 

چه سخت است دردل گریستن

و چه سخت است اشک دیده در

ماتمکده ی دل جای دادن

و هیچ برزبان نیاوردن

 

 

 

 

 

زندگی آب روان است روان می گذرد

                        هر چه تقدیر من و توست همان می گذرد

 

 

 

 

در دروازه عشقم نوشتم

ورود عشق ممنوع

ولی عشق آمد و گفت من

بی سوادم

 

 

 

آزمودم زندگی دشت غم است

شادیش اندوه و عیشش با غم است

عمر کوته،آرزوهای دراز

کارها بسیار فرصت ها کم است.

 

شمع سوزان توام ای دوست خاموشم مکن

از کنارت میروم اما فراموشم مکن

مطمئن باش که یادت نرود از دل من

مگر آن روز که در خاک شود منزل من

همیشه در خیال من ز شعله گرمتری

 

 

به بالینم شبی تنها نشستی

به عشقی پاک با من عهد بستی

تو گفتی وفادارم،وفادار

گل آذین چرا عهدت شکستی

 

 

زندگی آب روان است روان می گذرد

هر چه تقدیرمن وتوست همان می گذرد

 

وقتی هستم نیستی وقتی نیستم هستی،وقتی نیستی

هستم وقتی هستی نیستم ای تمام نیست شده ی هستی

من،هستی من نیست می شود وقتی تو نیستی.

 

 

 

 

دیشب غزلی سرود عاشق شده بود

بادست ودلی کبود عاشق شده بود

افتاد و شکست زیر باران پوسید

آدم که نکشته بود عاشق شده بود

 

 

 

 

افسوس که آنچه هست از دست رود

                                    وین ماهی عمر ناگه از شست رود

از اینهمه راه،راه مرگ است فقط

                             راهی که مسافر چو نظربست رود

 

 

 

آرزوی دیرینه ام این بود که برگ ها از درخت

بر زمین نریزدو آبها به بیابان سرازیر نشوند

((مادرم گفت)) در این صورتتو نیز مستحق

 شیر من نبودی دیدم درست می گوید.حالا

آب ها را دوست دارم به خاطر بیابان ودرخت

را به خاطرپاییزمی ستایم راستی اگر همه

فصل ها بهار بود برف و آفتاب چه معنا داشت

اگر آب به بیابان نمی ریخت کوهساران فرو

می ریختند و در آخر آرزو دارم که هرگز از تو

جدا نشوم.ولی می دانم که آرزوی آخری دست

 نیافتنی است. ولی قدرحالا راباید دانست واین

 واقعیت را باید پذیرفت که:

   ((دوستی اتفاق و جدایی قانون))

 

 

 

 

مرغ صیاد توام افتاده دردام توام

                            یا بکش یا دانه ده یا از قفس آزادکن.

 

 

 

من آن گلبرگ مغرورم

                                 که میمیرم ز بی آبی

ولی بامحنت وخواری

                                پی شبنم نمی گردم

 

 

مرا صبرو قراری نیست بی تو

همیشه دیده ام ابریست بی تو

زدرد دوریت حالی ندارم

بگو چگونه باید زیست بی تو

 

 

 

باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم

ازجان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم

من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران

اول بدست آرم تورا وانگه گرفتارت شوم

 

 

 

یارب امشب چه شبی است که ز پس سحر ندارد

من وآن دعاها که یکی اثرندارد

غلط است این که گویند به دل راه است دل را

دل من زغصه خون شد دل او خبر ندارد

 

 

 

من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت در

تهاجم با زمان آتش زدم،کشتم.من بهار عشق را

دیدم ولی باورنکردم یک کلام در جزوء هایم هیچ

ننوشتم من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم.

تا تمام خوبی ها رفتند وخوبی ماند دریادم.من به

عشق منتظربودن همه صبروقرارم رفت.بهارم

رفت،عشقم مرد،یادم رفت.

 

 

 

 

تو گفتی می آیی.............

هر چه انتظارکشیدم نیامدی چشمانم به جاده ی

پرپیچ و خم جدایی می نگرد جاده ای که تودرهنگام

وداع ازآنجارفته ای وآنقدرچشم انتظاربه این کوره ی

راه نگریسته ام که چشمانم به حرف آمدند...

آه خدایابه هرجا می نگرم همان پیچ وخم رادر

مقابل دیدگان خودمی بینم... ای کاش برای لحظات

 اندکی احساس مرادرک می کردی آن وقت بود

 که درمقابل دنیا حاضرنبودی وراازدست بدهی.

همانگونه که درمقابل هیچ چیز...

توراازدست نمی دهم......

 

 

 

به دنیا آمدیم وزندگی می کنیم و به دنبال آن

در میان خاکهای سرد وتیره جای می گیریم

وازآمدن مانه برگی به درخت اضافه می شود ونه

 ازرفتن ماسنگی ازکوه می افتد بلکه این چهره ی

یاران است که دردلهاباقی می ماندای مهربان

وقتی خورشیدباکوله باری ازغم واندوه می رود

وکوچه از صدای آخرین عابرتهی می شود

ومن با کوله باری ازاندوه خواهم مردوتوراباتمام

 خاطرات دیرینه ام تنها خواهم گذاشت.

تا سکوت کوچه های خالی را حس کنی؟

 

 

 

به راستی زندگی چیست؟

اگرخنده است چرا می گریم اگرگریه است پس چرا

می خندیم اگرمرگ است پس چراجاویدنیست اگر

جاویداست پس چرامی میریم.اگرعشق نیست پس

چرا پایدارنیست اگر عشق نیست چرا عاشق می شویم؟؟؟؟

عاشق نشویداگرتوانید

تادرغم عاشقی نمانید!

 

 

 

 

و عشق رابایداحساس کرد از بویش عشق

را احساس باید کردازگرمای مطبوعش عشق

 رادریک نگاه مات یاتنها تماس دست خواهی خواند

 عشق یک راز است یک معنی است عشق پشت

مرزخودخواهی است عشق تنهاقطره اشکی است

 که هرگزنمی غلطدوبالبخندآرامی میان قلب می ریزد

 وعشق زیباترین رخدادی است که ممکن است

درزندگی هرکس پیش بیاید وعشق قطره اشکی

 است رمیده وطوفانی ازدیدگان حسرت بارنج به

دامان پاره شب وعشق ارزنده ترین وزیباترین ارتباط

بین عاشق ومعشوق است وعشق پرمفهوم ترین

واژه های زندگی وپراز اشک...داستانی است از

خون دربستر جنون تا تازیانه ای بر قلب معشوق.

 

 

 

 

 

عشق یعنی هرنفس بایاد او

غصه هاهستنداز بیداداو

عشق یعنی دل به جانان باختن

تابا غم دل ساختن

عشق یعنی باتوبودن با بهار

سجده برسجاده دامان یار

عشق یعنی شکستن پای یار

خویش راجای نهادن جای یار

عشق یعنی دربه دررسوا شدن

اززمین تاآسمان معنا شدن

 

 

 

مردان درچهارچوب عشق ومحبت به وسعت قابل

همین بس توجهی نامردند برای اثبات نامردی نامردان

است که درمقابل قلب فریب خورده ای احساس می کنند

              مردند

 

 

 

 

 

ای آنکه زدوریت دلم گریان است

وزماتم توخانه ی دل ویران است

میمیرم وازدرد دلم بی خبری

میسوزم وازدیده ی تو پنهان است

 

 

 

 

 

 

عشق من جزغم دلواپسی نیست آخه قلبم مثل قلب کسی نیست!

توبه تصویری چه کودکانه دل باخته ای،منو اون جوری که درباور

خودساخته ای تو به نقشی که چه دوراز من عکس ماه توی آب

روشن توی رویایی مثل بیداری تو می خواهی که ماه وازبرکه

بیای برداری !من پرازاحساسم ،توپرازاحساسی،وای اگر قلب

مرانشناسی.بیاباعشق واحساس منو دوباره بشناس من نه عمری

پشت شیشه چون عروسک بودم نه که خفته بین پنبه هاوپولک

بودم من اگرسردارعشقم یاکه پاک باخته ام سرنوشتم روبادستهای

خودم ساخته ام قصه هاگذشته برمن تابدونم کیستم سرگذشتم هرچه

بوده من پشیمون نیستم یه زمان عاشق وگاهی درآغوش هوس

هرچه بوده همه انتخاب من بوده وبس گاهی سرشارازحقیقت گاهی

مقلوب گناه هرچه هستم تو فقط من روبرای من بخواه.من اگرمریم

پاکم یاکه یک گیاه هرزعشق من بیا به باورهای من عشق بورز.

عشق من جز غم دلواپسی نیست آخه قلبم مثل قلب کسی نیست!

من پرازاحساسم توپرازاحساسی وای اگرقلب مرانشناسی!

بیا باعشق واحساس منو دوباره بشناس.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 12:18  توسط آذین | 
 

دل شکسته ی روزگاردختری رنج دیده باآرزوهای رنگ پریده مسافردریاآذین تنها