تبليغاتX
عشق ازدست رفته - تنهاترازهمیشه
هر کسی گفت عشق به غیر از نیاز نیست

 

تورابادیگری دیدم وگرم گفتگوبودی

بااوآهسته می رفتی سروپا محو اوبودی

نگاهت کردم بامن چوبیگانه نظرکردی

شکستی عهد وپیمان راگنه کردی گنه کردی

این بودآن وفایی راکه می گفتی این بودآن صفایی راکه می گفتی

توخوداین چنین بودی چرا روزم سیه کردی

  

 

چه کسی می پرسدرازتنهایی چیست؟

شعردلتنگی باران ازکیست؟

چه کسی اشک شقایق رادید

چه کسی حال مرا می پرسد

این توبودی که مرا رویاندی

باصدای که پرازآینه بود

ونوایی چونوای خوش رود

آه شاید ماه نوشیدی

که شده لحجه تولحجه نور

باتوام باتوفقط سنگ صبور

 

 

 

 

آسمان چه غریبانه به حال من دل باخته می بارد وچه

عاشقانه نعره سرمی دهد بی آنکه بداند بهرچه !شاید

که آسمان هم بامن همدرداست شاید بر،اوهم جفا

کرده اند شاید اوهم درمانده است ازاین دنیاکه این گونه

 دردودل می کندآسمان عاشقانه می گرید زیراکه اودل

باخته است وعاشقانه به حال دل خود می گرید ومن

هم آهسته بااومی گریم وچه غریبانه رفت آن پرنده ی

 کوچک وقتی که ازصدای گریه ام خسته شد.

 

 

 

دوست دارم شمع باشم تاکه خودتنها بسوزم

برسربالینت امشب ازغم فردابسوزم

دوست دارم ماه باشم تاسحربیدارباشم

تاچون شمع برسرراهت دراین صحرابسوزم

دوست دارم اشک ریزم تامگرازاشک چشمم

توشوی سیراب ومن خودجای آن لب ها بمیرم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 17:31  توسط آذین | 
 

دل شکسته ی روزگاردختری رنج دیده باآرزوهای رنگ پریده مسافردریاآذین تنها